ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ،۱۳۸٦  

 

در نيست

           راه نيست

شب نيست

               ماه نسيت

نه روز و

              نه افتاب

ما

       بيرون زمان ايستاده ايم

با دشنه ی تلخی

             در گرده هايمان

هيچ کس

         با هيچ کس

                       سخن نمی گويد

که خاموشی

             به هزاران زبان

                         در سخن است.

در مردگان خويش

                     نظر می بنديم

با طرح خنده ئی

                  و نوبت خود را انتظار می کشيم

بی هيچ

           خنده ايی


 
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٥  

نمی گویی ولی از چشم گویای تو می خوانم

نمی خواهی شوم آگه ولی راز تو می دانم

تو دیگر نیستی آرام جان بی قرار من

نمی سوزد دلت را ذره ای دیگر شرار من

وجودی چون گل خامی، بگو با من شرارت کو؟

سرا پا همچو پاییزی نسیم نو بهارت کو؟

نمی خوانم زچشمانت دگر آن شور ومستی را

نمی خواند لبت در گوش من افسون هستی را

چرا دیگر نمی ریزی به پاس الفت دیرین

میان این لبان من شراب بوسه شیرین

نمی تابی دگر چون شمع روشن برشب تارم

نمی بینی، نمی دانی، من دیوانه بیدارم

نوایم بر نمی خیزد بسان چنگ خاموشم

گلی پژمرده بر شاخم چو از خاطر فراموشم

بگو با من اگر یادآورم آن آشنایی را

چسان باور کنم ای نازنین من جدایی را


 
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥  

بی شتاب و خاموش در گذرند لشکر دقیقه ها

 

با گام های سرد و سنگین

 

اه،همیشه می گریم انگاه که دوری و می خندم-حتی در خواب-ان گاه

 

که صدای گام هایت می پیچد

 

می دانم که باز خواهی گشت، سپیده دمی دیگر

 

روزی که کنار جاده ،غمگینانه یکدیگر را یافتیم

 

سرنوشتم را به دستان لطیف و پریده رنگ تو سپردم

 

روح من و روح تو، در برابر یکدیگر

 

به مانند اسمان و دریا اند

 

و میان ان ها در گذر است سایه ی پرواز بلند زندگی


 
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٥  

 

 

 

 

 ای اسمان زيبا امشب دلم گرفته

از های هوی دنيا امشب دلم گرفته

يک سينه غرق مستی دارد هوای باران

از اين خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خيال دارم تا صبح گريه کردن

شرمنده ام خدايا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر ديدگان تشنه

بايد شود هويدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفايی دارد پياله تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خيال بس کن فرمايشت متين است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته 


سرخ بهانه
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ تیر ،۱۳۸٥  

 

رسوب کرده شب اين جا٬کنار اين تصوير

و باز ساعت بغض و گلوی من درگير

به جرم کوجک حوا به خود می انديشم

به سيب سرخ بهانه٬به فتنه ی تقدير

حلول چشم تو در من٬شبی مشوش....اه

و بال های شکسته٬دلی پر از زنجير

چه قدر پرسه زدم پا به پای بيداران

ولی تو خوابی و هرگز نمی شوی تعبير

دوباره لرزش بيد دلم٬دوباره غزل

و سا عتی پر از اين گريه های بی تاثير


 
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٥  

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطرات شيرين،خاطرات مغشوش

يكنفر در شب كام، يكنفر در دل خاك

يكنفر همدم خوشبختي هاست

يكنفر همدم و همسفر سختي هاست

چشم تا باز كنيم، عمرمان ميگذرد

وز سر تخت مراد، پاي بر تخته تابوت گذاريم همه

ما همه همسفريم، همگي همسفريم

تا ببينيم كجا،باز كجا چشمان بار دگر سوي هم باز شود

در جهاني كه درآن راه ندارد اندوه

زندگي با همه ي معني خويش از نو آغاز شود


 
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥  

ترا ديري است من گم كرده ام افسوس

دگر در خواب هم رويت نمي بينم

 خوشا بر تو كه بر آتش نظر داري

من اينجا درپي يك شعله مي گردم

 مرا حالي است اين دوران كه مي دانم

جنون با من مدارا مي كند هر شب

 چنان جانم تهي گرديده از روحت

كه اين يخ كرده را مردار مي دانند

 دلم فرياد مي خواهد ولي افسوس

تنم پژواك نجوا را نمي تابد

 كجا دنبال مفهومي براي عشق گردم من

كه من اين واژه را املا نمي دانم


 
ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥  

با دلم گفتم ای ساده!فراموشش کن

تا کجا چشم بر اين جاده؟!فراموشش کن

دست بردار از او٬خاطره بازی کافی است 

فرض کن گل نفرستاده٬فراموشش کن

ان نگاهی که دم اخر از او جا مانده

پيش او برده و پس داده فراموشش کن

مردمان نگهش قله نشينند....هنوز

دل که در دره نيفتاده فراموشش کن

گفتم اين تکه غزل را بفرستم نزدت

دل ولی گفت:"نشو ساده!فراموشش کن"

به شما بر نخورد حال غزل بود و گذشت

اتفاقی است که افتاده فراموشش کن


 
ساعت ٥:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٥  
آدم خيلی حقيره بازيچه تقدير، گل بين دومرگ، مرگی که ناگزير
حتی خود تولد آغاز راه مرگ، حديث عمر وآدم حديث باد وبرگ
آغاز يک سفر بود وقتی نفس کشيديم با هر نفس هزار بار به سوی مرگ دويديم
تو اين قمار کوتاه نبرد هستی را باختيم ،تا خنده را ببينيم از گريه آينه ساختيم
آدم خيلی حقير بازيچه تقدير، گل بين دومرگ، مرگی که ناگزير
فرصت همين امروزبرای عاشق بودن، فردا می پرسيم از هم غريبه ای يا دشمن
ایآشنای امروز عشق منو باور کن فردا غريبه هستيم، امروز باور کن
تولد هر قصه يه جاده کوتاه، اول و آخر مرگ، بودن ميون راه
اگرچه عاجزانه تسليم سرنوشتيم با هم بيا بميريم، شايد يه روز برگشتيم

 
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٤  

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود

انگار پای عقربه ها لنگ می شود

تکراريند٬پنجره ها و ستاره ها

خورشيد بی درخشش و گل٬سنگ می شود

پيغام اشنا که ندارند بلبلان

هر ساز و هر ترانه بد اهنگ می شود

باران بدون عاطفه خشکی می اورد٬

رنگين کمان يخ زده بی رنگ می شود

هر کس به جز عزيز دلت يک غريبه است

وقتی دلت برای دلی تنگ می شود