با دلم گفتم ای ساده!فراموشش کن

تا کجا چشم بر اين جاده؟!فراموشش کن

دست بردار از او٬خاطره بازی کافی است 

فرض کن گل نفرستاده٬فراموشش کن

ان نگاهی که دم اخر از او جا مانده

پيش او برده و پس داده فراموشش کن

مردمان نگهش قله نشينند....هنوز

دل که در دره نيفتاده فراموشش کن

گفتم اين تکه غزل را بفرستم نزدت

دل ولی گفت:"نشو ساده!فراموشش کن"

به شما بر نخورد حال غزل بود و گذشت

اتفاقی است که افتاده فراموشش کن

/ 54 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

حرف را بايد زد ! درد را بايد گفت ! سخن از مهر ِ من و جور ِ ستم نيست . سخن از متلاشي شدن ِ دوستي است ، و عبث بودن ِ پندار ِ سرور آ ور ِ مهر آشنايي با شور ؟ و جدايي با درد ؟ و نشستن در بهت ِ فراموشي _ _ يا غرق ِ غرور ؟ سينه ام آيينه ايست ، با غباري از غم . تو به لبخندي از اين آيينه بزداي غبار . آ شيان ِ تهي ِ دست ِ مرا ، مرغ ِ دستان ِ تو پر مي سازند . آ ه مگذار ، که دستان ِ من آن اعتمادي را که به دستان ِ تو دارد به فراموشيها بسپارد . آ ه مگذار که مر غان ِ سپيد ِ دستت دست ِ پر مهر ِ مرا سرد و تهي بگذارد . من چه مي گويم ، آه..... با تو اکنون چه فرامو شي ها با من اکنون چه نشستنها ، خا موشي هاست تو مپندار که خا موشي ِ من هست برهان ِ فراموشي ِ من . (حميد مصدق )

علی

یا حق با سلام ممنون از حضور تون .مي دوني ، دلتنگي واسه اينه که گاهي از کساني به مهري مي بينيم که انتظارشو نداريم . . کساني که حاضريم براشون جون بديم اما حاضر نيستن برامون تب کنن . گاهي نيش خنجرشونو جوري تو دلمون فرو مي کنن زخمي به يادگار مي ذارن که هيچ دشمني هم اين کار رو نمي کنه . دلت پر اميد . تو اگر مي دانستي که چه زخمي دارد خنجر از دست عزيزان خوردنِ از من ِ خسته نمي پرسيدي ، آه ! اي مرد ! چرا غمگيني ؟ ( ايرج جنتي عطايي )

علی

مثل اين است که شب غمناک است . د يگران را هم غم هست به دل ، غم ِ من ليک غمي غمناک است . ( سهراب سپهري )

علی

لحظه ها مي گذرد آنچه بگذشت نمي آيد باز قصه اي هست که هرگز ديگر نتواند شد آغاز ( سهراب سپهري )

علی

فکر تاريکي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل ِ من قصه ها ساز کند پنهاني نيست رنگي که بگويد با من اندکي صبر ، سحر نزديک است هر دم اين بانگ بر آرم از دل واي ، اين شب چقدر تاريک است ! ( سهراب سپهري )

علی

مثل اين است که شب غمناک است . د يگران را هم غم هست به دل ، غم ِ من ليک غمي غمناک است . ( سهراب سپهري )

علی

به تماشا سوگند و به آغاز ِ کلام و به پرواز ِ کبوتر از ذهن واژهاي در قفس است . حرفهايم مثل يک تکه چمن روشن بود من به آنان گفتم آفتابي لب ِ درگاه شماست که اگر در بگشاييد ، به رفتار ِ شما مي تابد .......................... و من آنان را به صداي قدم پيک بشارت دادم و به نزديکي روز و به افزايش رنگ وطنين ِ گل ِ سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت . ................... هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود . آنکه نور از سر انگشت زمان بر چيند مي گشايد گره ي پنجره ها را با آه . ( سهراب سپهري )

رضا

با سلام و درود فراوان بر شما و قلم توانمندتان که به اين زيباي مي نگارد ضمن آرزوي سعادتمندي و تندرستي شما باستحضار ميرساند کلبه درويشي حقير با مطلبي آموزنده در مورد انسانها با دوبال عشق و محبت ....بروز شده است خوشحال خواهم شد سر بزنيد ..پس منتظر قدوم سبز و حضور گرمتان هستم .......در پناه حق .... دهان بي زبان پند ميگفت و راز ....که اي بي نوا با بينوايي خود بساز ......غم از گردش روزگاران مدار ...... که بي من و تو بگردد بسي روزگار .....غم و درد و شادماني و خوشي نماند هرگز .....جزايي عمل من ماند و نام نيک تو ...............يا حق ..............................................................................

وحيد

سلام... اميدوارم خوب باشيد.... اول از اينکه به من سر زديد يه دنيا ممنون.... وبلاگتون زيباست فقط کيم غمگينه بيتا جان عاشق کسی باش که معنای عشق رو بفهمه.... شاد باشی .... از سرزمين گلگون کفن

ميثم

بيتا اين حرف نداشت .هميشه بيادت